طنزنوشت های صادق عبداللهی

با سلام ...حرف هائی برای نوشتن از طنزنویسی بنام صادق عبداللهی

یک صبح تازه در رادیو فرهنگ
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

اطلاع رسانی...در باره برنامه رادیویی
یک صبح تازه..از رادیو فرهنگ

به نقل از عوامل یک صبح تازه ، این دوشنبه 29 خرداد ماه مقارن با عید سعید مبعث...ویژه برنامه یک صبح تازه ...عید بزرگ مبعث را جشن خواهد گرفت.
در این ویژه برنامه :
استاد منوچهر والی زاده بخش سخن دوست را اجرا خواهد کرد.
مرتضی تبریزی به همرا مژگان افروزی و اعظم حبیبی نمایش های کوتاهی را به اجرا در خواهند آورد .
همین طور : یک لحظه با شعر....دلنوشته های زهرا شاهمرادی و کاریکلماتورهای پرویز شاپور تقدیم شما خواهد شد.
یک... صبح تازه با اجرای صادق عبداللهی .
دوشنبه هشت و نیم تا یازده صبح از رادیو فرهنگ
موج اف ام ردیف 106 مگاهرتز


 
 
کره خر !!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸۸
 

عجبا ...!!!

یکی از خوانندگان همیشگی این وبلاگ ( آقا یا خانم استعلام )...ناگهان این عکس زیبا را که متعلق به یک فقره کره خر می باشد برای این جانب فرستاده و هیچ توضیحی هم نداده تا ما مشکوک بشویم و شما هم مثل گزینه های برنامه های ورزشی در این مقوله  شرکت کنید و برای بنده بنویسید که : 

۱ ـ پیدا کنید نسبت این جانب را با کره مورد نظر !

۲ ـ برای سر در این وبلاگ ...شما عکس بنده را ترجیح می دهید یا عکس کره خر مورد نظر را ؟

۳ ـ آیا می توان پذیرفت که : با خریت می توان دنیا گرفت ؟!!

در انتظار دریافت نظرهای خرکی و غیر خرکی شما هستم ..در عین حال از دست اندرکاران وبلاگ (یاداشت های یک الاغ محترم ) به علت دخالت در امور خرکی ایشان صمیمانه پوزش می طلبم !


 
 
شعرانه !!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

شاعری هستم که قاطی کرده ام !!

 

(لطفاً کسی به خودش نگیره ..خودمو دارم میگم )!!

 

مـن عاشق حــــرف هیچ و پوچم
سردسته ی گاو و میش و قوچم
با کـــل زمانــــه .. در ستیزم
از بس که شلوغه روی میزم

گاهی می زنم تـــو گوش عشقم
هیچکس مثه من نیس توی عالم
قــاطـــی دارم و مفتخــــرم من
دور از جـون جملگی ، خرم من !

یک نفـر بکوبه تو ملاجم
اصلاً بزنــه چوب حراجم
مـــــــن شاعــــر سبک ابتذالم
هر چیزی بشه ، یه بی خیالم

با علم و ادب غریبه هستم
یک نفر بیـــــاد بگیره دستم
ایـــن قلبو یکی بــــــده اجاره
از بس کــه بـــــلا سرم میاره !

بی پولــم و عاشق ریالم
من اهل یقین و احتمالم !
شعرم همــــه نیرنگ و فریبه
دستم رو ببین ، داخـل جیبه

دنبال شپش اون جا می گردم
با شعر خودم ، ببین چه کردم !


 
 
نقاشی دروغ !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸
 

اگه جرئت داری

 نقاشی کن !!

یکی از آخرین تحقیقات امروزی میگه : میشه از روی نقاشی آدم ، فهمید که طرف داره دروغ میگه یا نه !

میگم این روزا حتی نقاشی کردن هم داره خطرناک میشه و می تونه آدمو لو بده ... شایدم بشه پیشنهاد داد که در زندان ها ، به طور نامحسوس ، وسایل نقاشی رو در اطراف زندانی قرار بدن تا او وسوسه بشه و یه تابلو بکشه ... اون وقته که میشه یقه شو گرفت و فهمید که طرف تا حالا داشته دروغ می گفته یا نه !

یه چیزی بهتون بگم ؟!
یکی از اقوام می گفت : شوهرم نقاشی می کشه ... اما از وقتی خونده که از روی نقاشی میشه به دروغ طرف پی برد ...نمی دونم نقاشی هاشو چیکار کرده که کمترین اثری از هیچ کدومشون در دست نیست .

به قول خود بنده :
تا بعضی ها هی پز ندن که ما نقاشیم و نقاشی می کشیم . حالا اگه مردش هستن بیان جلو و پز بدن که نقاشی می کشن !!


 
 
نداند و !!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
 

 
( تا حدودی جهت اطلاع خیلی ها ....)!!

 

آنکس که نداند !

 

 

آنکس که نداند و نداند که نداند

در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آنکس که نداند و بداند که نداند

لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که بداند و نداند که بداند

بیدار کنیدش که بسی خفته نماند

آنکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون بجهاند

 

ابن یمین فریومدی

 


 
 
سفر به ماهشهر...
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام . این چند کلمه رو به عنوان یک مقدمه نسبتاً کوتاه برای یک مطلب نسبتاً بلند قبول کنید تا در دو سه روز آینده سفرنامه مختصری رو از سفر به ماهشهر براتون بنویسم

سفری که به اتفاق تعدادی از هنرمندان برنامه طنز " جمعه ایرانی " به ماهشهر داشتم و نکاتی رو از اجرای برنامه های این هنرمندان حضورتون تقدیم می کنم که ممکنه براتون جالب و حتی خوندنی باشه !!

پس وعده ی ما ...دو سه روز دیگه در همین نقطه با هنرمندان جمعه ایرانی...


 
 
شگفتی آفرین ...
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸
 

در اصفهان :

در سال ۸۸ به این پیرمرد ۸۸ ساله نگاه کن !

بعضی ها در بهار زندگی احساس پیری می کنند ... در حالی که این پیرمرد ۸۸ ساله اصفهانی را می بینیم که از سن ۶ سالگی تا هم اکنون سر گرم کوهنوردی است و به لطف خدا ، شگفتی آفرینی میکند. اما دیده می شوند جوانانی که در آغاز راه زندگی ...به جز ناامیدی و دلزدگی ، هنری ندارند!

به آن ها کاری ندارم ..با این شیرمرد اصفهانی کار دارم که می تواند الگوی کسانی باشد که کارشان نق زدن است و با کمتریم هنر ... بیشترین توقع را از رندگی دارند !
معرفی می کنم : آقای جواد ترابی ...شیرمرد ۸۸ ساله اصفهانی ....کوهنورد !


 
 
کوتاه و شیوا
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
 

 

اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلبها معمولا با کلماتی که نا گفته می مانند می شکنند !

دکتر علی شریعتی


 
 
این هم اعتیاد !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
 

چگونه معتاد شدیم !!

جون تو راست میگم ...مردم ۱۱ کشور دنیا خودشون با زبون خودشون و بدون هیچ گونه شکنجه ای اعتراف کردن که به " تلفن همراه " معتاد هستن و بدون این تلفن نمی تونن زندگی کنن !!

یه روزائی بود که راست راست تو خیابون و بیابون راه می رفتیم و کمترین اعتیادی به هیچ چیز نداشتیم. اما امروزه بیچاره ایم . هر جا دعوتمون کنن ، اول می پرسیم : اون جا تلفن ها خط داره ؟!
از صبح تا غروب ، پونصد هزار بار به تلفنمون نگاه می کنیم که نکنه میس کال داشته باشیم و کسی پیامک زده و ما متوجه نشدیم !!

خلاصه این که بد جوری در دام اعتیاد این یه لقمه جنس افتادیم و راه پس و پیش هم نداریم !
شنیدم که در بعضی از کشور ها ...کلینیک ترک اعتیاد به موبایل هم راه اندازی شده که بعید نیست ویزائی بگیریم و سری به اون جاها بزنیم !!

خدایا تمام بیماران و از جمله ما بیماران خاص موبایلی را شفای عاجل عنایت بفرما ....!


 
 
اشک های افطار...!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸
 

مزه ی اشک افطار !

 

در تمام افطارهائی که یادم می آید همیشه مزه چند قطره اشک را چشیده ام . انگار که  خدا دارد آدم  را می بیند که چگونه ساعت ها فرمانش را اطاعت کرده و اینک دوست دارد که توجه خودش را به او نشان دهد .
 خودش شاید نداند...اما توجه خدا را جلب کرده و در تمام لحظات افطار ، انگار که دارد با خدای خودش  افطار می کند و اگر مشامش زا تیزتر کند...بوی خدا را هم خواهد شنید .

سفره ای که مادرم می اندازد ...کوچک است اما تمامی بزرگی خدا را می توان در کنارش دید. وقتی بانگ ملکوتی ربنا را می شنوی ...انگار بند دلت پاره می شود و یک چیزی در درونت فرو می ریزد .
ایمان زیادی هم نمی خواهد .حتی اگر روزه هم نباشی...می توانی فروریختن همان چیز را در وجودت احساس کنی و مزه ی همان چند قطره اشک را بجشی ! 

خدا هنوز هم در کنارت نشسته و دارد افطار کردنت را می بیند ... بگذار اشکت سرازیر شود تا خدایت را در نزدیکترین نقطه ی وجودت احساس کنی .... او ، طاعاتت را پذیرفته...برو خوش باش !


 
 
صادقانه !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

عاشقم  و ...!!

 

من به هیچ حزب و گروه و دسته
نیستم بسته ، ویا ،  وابسته
بسته ام با دل خود پیمانی
که نگردم ز صداقت خسته !

هیچ راهی نروم جز ره حق
غیر از این ، باد ، سرم بشکسته
عاشق مردم خوشدل بشوم
حرف خود را بزنم سربسته

نشوم محو و مرید شخصی
یا که بر او بشوم دلبسته
دل خود را ندهم بر همه کس
هر که از هر رده و هر رسته

رشوه و عشوه و حتی چشمک
نکند جان مرا وابسته
من همینم که شما می بینید
عاشقی صادقم و وارسته !


 
 
من و تو و جومونگ !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

از بخل نیاید ثمری

ای دل غافل !!


واقعیتش اینه که من از بخل و حسادت متنفرم وهیچ جوری نمی تونم بپذیرم که ما حتی به هنرپیشه های خارجی هم باید حسادت کنیم !
منظورم همین جومونگ بیچاره س که تا به شهرت رسید و آوردنش این جا که دوزار کاسب بشه !.. یهو می بینیم که هر کی یه خودکار گرفته دستش ، ور می داره می نویسه : آقا داره می بره و می خوره و می چاپه و داره مارو غارت و چپاول می کنه این جومونگ !!

انگار که ما اهل چوسان قدیم و گوگوریوی جدیدیم که باید حرص همه رو بخوریم !
خب سریالش گرفته و همه هم نگاه می کنن و( درسته که دروغکی می گن نمی بینیم ) ولی عجب عادتی داریم ما ...که تا آدمی موفق میشه ، بخل  و حسادتمون گل می کنه و همه می شیم ننه ی تسو و خود تسو و همون وزیراعظم  بد قیافه هه !!

اوشین هم که معروف شد ، همین جوری حسودی کردیم . بعدش اون یانگوم بد شانس و حالا هم جومونگ و لابد بعدشم یه نفر دیگه !
یعنی ما دلمون ور نمی داره که کسی با نگاه و توجه ما ، پولدار بشه . خب نگاه نکنیم و بگیم اخه . پسش بدیم این جنس های کره ای رو ...!

تازه خبر نداریم که ممکنه یه عده ی دیگه بجز جومونگ دارن پولدار میشن و ما در خواب غفلتیم  و این بیچاره افتاده جلوی چشم ... که عرض می کنم عافیت باشه !! 


 
 
و به روتون گلاب !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۸
 

زیر شلاق سکوت !!

 

من به اندازه ی صد بوسه ی تو

به لبم ...وعده ی شیرین دادم.
در همین آخر شب در خانه

دل و لب ، هر دو نگاهم کردند
زیر شلاق سکوت ...رو سیاهم کردند .
قلبم اما خسته...
هر دو لب هم بسته ...

ظاهراً یک جاسوس
سخنم را به همه ، لو داده
و هم اکنون بنده
تحت تعقیب تمام دل ها ...در بیابان خدا ...علافم .

و به روتون گلاب
شعر نو می بافم ...
شاعری پاک ولی علافم !


 
 
من نوشتم باران !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸
 

 

من نوشتم

باران .....

من نوشتم باران
باد حتی نوزید
ابر را ....
هیچ دو چشمی که ندید
پس چرا
من بنویسم باران ؟
قطره ی ژاله ی یک چشم...
که او باران نیست ؟

ننوشتم چیزی
تا که شاید بوزد باد حضور...
نه که الآن ...که بعداً حتی
آسمان ابر ببیند به خودش
قطره اشکی نچکد از چشمی
من فقط از دنیا
طالب بارانم
نه که چشمان تو باران بشود !


 
 
حتی...!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
 

پس بنده کجایم ؟!

 

ناغافل ساعتمو نگاه کردم و دیدم ای دل غافل ...من الآن خیلی وقته که حتی کلمه ای هم توی این وبلاگ ننوشتم (حالا فهمیدم چرا انقدر طرفدارام زیاد شده )!!

در هر صورت ...به یاد این کلمه ی " حتی " افتادم و گفتم مطلبی بنویسم که پر از کلمه ی " حتی " باشه !
از قدیم میگن : قبل از غذا ، پیش غذا بخور ...حتی یک قاشق (پیش غذا شاید همین سالاد بوده )!
بعد از غذا ، راه برو ...حتی یک قدم !
و بعد از حمام کردن ، بخواب ...حتی یک دقیقه !

این حتی ها رو داشته باشید تا یه مدت طولانی دیگه که خدمت برسم ... حتی در خواب !!


 
 
ابهام !
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

گاهی نقطه ..

گاهی حرف !!

ما هم زبان جالبی داریم.گاهی یک کلمه ، با حرکت دادن یک نقطه ، معنای دیگری پیدا می کنه . مثلاً همین کلمه " ابهام " که با گذاشتن یک نقطه ، یهو میشه " ایهام " و کلی کلمه ی دیگه !
به کلمه " کتاب " دقت کنید که   اگر دو نقطه ی  ت     رو بیاریم پائین و یکیشو    بذاریم ،  همون کتاب میشه  " کباب " !

به نکته ی دیگری از زبان فارسی دقت کنیم که ما ، از چه کلماتی استفاده می کنیم که شاید خیلی هم معنا دار نباشه !
مثلاً وقت خوابیدن ، میگیم برو بگیر بخواب . به نظر شما چه چیزی رو باید گرفت و خوابید ؟ ( با شیطنت فکر نکنید و درست جواب بدید که چی به ذهنتون می رسه) ؟

یا مثلاً  وقتی کسی از پیش ما میره ، میگیم فلانی گذاشت و رفت !
تا حالا دقت کردید که همون فلانی مورد نظر ، چی رو گذاشته و رفته ؟!... وجداناً تا حالا به این نکته دقت کرده بودید ؟!
یا میگن فلان زد و رفت .... در حالی که طفلک کسی رو نزده و رفته ، اما زبان ما میگه زد و رفت !!
یا خودمون به خودمون میگیم : بزن بریم . چی چی رو بزنیم ؟!

لطفاً اگه از این گونه نکته ها به ذهنتون رسید یا جائی دیدید و کش رفتید ، با ما در میون بگذارید تا به نام زیبای خودتون منتشرش کنیم وهمه با هم  بیشتر با ظرافت های زبان خودمون آشنا بشیم !


 
 
سؤال...!
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

یک سؤال ...و جواب شما...!

صاف میریم سراغ اصل داستان :

این عکس رو ببینید و در باره ی اون یک خط شعر یا یک جمله ی با نمک بنویسید . نوشته های قشنگ شما رو از منطقه ی کامنت خارج کرده  و به صورت یک پست جداگانه تقدیم حضرات می کنیم .


 
 
سلام
نویسنده : صادق عبداللهی - ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸۸
 

به نام خداوند منان...

در روز عید سعید مبعث این وبلاگ را تقدیم به شما کردم.

تا بعد....

صادق عبداللهی